
کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود
در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد . خوشحال بود از این که انتظارش به سر آمده بود . وارد
مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... - به به
. مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ... پسرک چند لحظه به فکر فرو
رفت . - فرقی نداره . فقط .... ، فقط دردش کم باشه !
نظرات شما عزیزان:
alireza 
ساعت13:44---10 مهر 1390
سلام انزلیچی.بردت مبارک. قوی سفید خوب از خجالت کهکشانی های قلابی دراومد.
راستی انزلی چه بارون قشنگی داره.
پاسخ :
مرسی یه عالمه ..............